بقیه ی آرشیو - دکتر غريب


لينک دوني


ايساتيس
همفکري
واژه واژه حرف دل
عکسستان
شهيد خيبريان
صداي عدالت
خانواده
يه مسافر
عسلستان غزل
کتابهاي استاد مطهري
هیت عاشقان سید الشهداء
پروانه ي مهاجر
قصه گو
پروازدرملکوت (نماز)
یادداشتهای یک معلم/خبرنگار
دلنوشته هايي از سنگ

تعداد بازديد

v امروز : 8 بازديد

v کل بازديدها : 17097 بازديد

جستجو در مطالب

مطالب قبلي

دختران ما
کودکان ما [2]
یهودی ها
سفید و سیاه
احترام به یکدیگر
. حکومت عدل علي
. از مطهري بخوانيم [2]
زندگی در کانادا 1&2 [2]
زندگی در کانادا 3&4 [2]
ديدار با امام زمان(ع)
. دشمن اصلي ما1&2 [2]
دموکراسي علي(ع)
. دروغ و کج فهمي ها
. از خاطرات پزشکي من
هالوين و تهاجم فرهنگي
توبه - شعر بازگشت به خود
نيازاجتماعي، ايثار يا عدالت؟
افکار عمومي و اخبار در غرب
ریشه ی بی احترامی به یکدیگر
سيستم انتخاب در جوامع مختلف
خشکه مقدس هاي جاهل و علي(ع)
بقیه ی آرشیو [17]
درد ملی فکر نکردن

آهنگ وبلاگ

   1   2      >

29/1/1385 :: 9:37 عصر

بار سفر بستن هميشه سخت است .مخصوصآ وقتي که آماده نباشي.خوبي زندگي در غربت با همه ي بدي هايي که دارد اين است که نمي گذارد معني موقتي بودن را فراموش کني.کسي که موقتي زندگي مي کند و اماده ي سفر است، دور و برش را با آنچه ضرورتي برايش ندارد انباشته نمي کند .با کسي مسابقه و چشم و هم چشمي ندارد.انچه را مي خرد که لازم دارد نه آنچه را که اين روز ها همه دارند!

وقتي از دور به بعضي ها نگاه مي کنم دلم مي گيرد.آنها که با وجود دارايي در حال دويدنند براي سبقت گرفتن.نه براي ارزش هايي که داشتيم . براي چيزهايي که حالا ارزش شده .در اين سبقت ها زير دست و پا مانده ها فراموش شده اند .دنيايي ساخته شده که برايمان بهتر  کردن مدل ماشين ارجح است به باز کردن گره ي کوري از زندگي سخت خويشاوندمان.دنيايي که اگر غافل از مسابقه شوي و به افتادگان برسي از قافله عقب مي ماني و...


در  اين دنيا  وفا کم کم  رنگ مي بازد. آنها که فرزندشان  به پاي ارزش هاي راستين  فدا شدند وقتي بي وفايي مي بينند  چه حالي پيدا مي کنند!


18/1/1385 :: 3:13 عصر

 


باز دلم در طلب يار روان شد


درقفسش باز گرفتار خزان شد


باز نسيمي خبر از کوي تو آورد


ياد پناه غم اين دل نگران شد


مهر که در دلکده آرام دلم بود


 نيز به غربتکده چون يار گران شد


حسرت ديدار بهاران به دل افتاد


دل به بر تير و کمانش چو نشان شد.


روح فسرد از غم هجران گلستان


چشم به ره منتظر سير زمان شد


آه مگر ياد بهاران بدمد جان


ورنه پريشاني دل جامه دران شد


مهدوي از ياد مبر ماه نهان را


او که فراقش غم ايام جهان شد


 **************************


 


2/1/1385 :: 7:57 عصر



ديشب مصاحبه ي مطبوعاتي بوش را در خبرهاي کانادا مي ديدم .خانم خبرنگار مسني که سابقه ي سوالاتش از رييس جمهور هاي امريکا طولاني است، سوال کرد چرا به جنگ عراق خاتمه نمي دهيد؟ همه ي دلايلي که به آن بهانه جنگ شروع شد که بي اساس بودنش ثابت شد. مدعي هستيد که علت دخالت، نفت عراق هم نيست،پس چرا جنگ را تمام نمي کنيد؟


برافروختگي بوش چنان بود که تلوزيون کانادا دوباره صحنه را نشان داد.کلي طول کشيد تا بوش بتواند آن لبخند هاي تصنعي را دوباره بر لب بياورد.

روزگار دارد عليه بوش مي چرخد .در نظر سنجي ها محبوبيتش به کمتر از 33 درصد رسيده و اين يعني پيش  بيشترمردم امريکا بوش منفور است تا محبوب . روي افکار عمومي امريکايي ها خوب مي شود کار کرد .با وجود اين همه تبليغات در تاييد لزوم جنگ براي برقراري دموکراسي در عراق! و منافعي که امريکا از بودن در عراق به عنوان آقاي دنيا براي خودش قايل است ، مردمش انسانهايي هستند که مي توانند فکر کنند.اگر اين همه تبليغاتي که در آنجا بود بر سر ما خراب شده بود از مردم امريکا خيلي عقب تر بوديم.چون مجموعآ ما کمتر اهل فکر کردن هستيم. گاهي فکر مي کنم اگر ما روش تبليغ را بلد بوديم و ابزارش راهم  داشتيم حالا بايد پشت سر خيلي از همين مردم امريکا نماز مي خوانديم .نگران نشويد شکر خدا نه روش تبليغ بلديم و نه اگر ابزارش را هم داشته باشيم تنگ نظري هامان اجازه ي استفاده از آن به ما مي دهد.پس ما همچنان در دنيا بي نظيريم!


27/11/1384 :: 9:58 عصر

شارون  هنوز بين مرگ و زندگي دست و پا ميزند.ديروز تلوزيون کانادا قسمتي از دادگاه پسرش را نشان داد .پسرشارون چند روز پيش به دليل تقلب مالي به زندان محکوم شد .وقتي شنيدم دلم گرفت. راضي تر بودم اين را نمي شنيدم. راضي تر بودم اگر دادگاهش ماست مالي ميشد يا حداقل دادگاهش به بهانه ي تالمات روحي متهمي که پدرش نقش اول مملکتشان را دارد به تاخير مي افتاد  . مسلمآ نه به دليل اينکه از رسوايي شان خوش حال نشده ام. از اينکه ما بايد در برخورد با آقازاده هاي متخلف از اسراييل  هم عقب تر باشيم. آي مسلمانها.....قرار است ما از چه حمايت  کنيم از آبروي اسلام يا از آبروي منصوبان ! آي بزرگان ...  .


کاش نوشته ام را مي خوانديد! کاش جواب مي گرفتم.کاش ...


25/11/1384 :: 6:8 عصر

توفيقي بود در مراسم تاسوعا وعاشورا در اينجا شرکت کرديم.شرکت کننده ها در اينجا بيشتر قدر اين مراسم را مي دانند . امسال هم يک روحاني از ايران آمده بود .اگر اشتباه نکنم به دعوت مرکز اسلامي ايرانيان. پدر و مادر ها از معنويت اين مجالس انرژي مي گيرند . بچه ها ي کوچکتر هم وقتي در چنين جمعيت هايي با هم مواجه مي شوند، احساس عزت بيشتري مي کنند.احساس تنها نبودن.غريب نبودن.



ديدن خارجي ها هم که با هيت اسلامي در مجلس حاضر مي شوند جالب است.داشتم فکر مي کردم از غربت ننالم،اين ها هم در جامعه ي خودشان بين هم زبانانشان غريبند. ياد مکالمه ام با يکي از نزديکانم  افتادم .به او از غربت و مشکلاتش گله مي کردم .جواب داد اگر با دست خالي به ايران برگرديد معني غربت به معني واقعي را  در کشورخودتان  مي فهميد.شما که به ميان بر زدن از طريق آشنا ها معتقد نيستي از موقعيتت براي آشنا جمع کردن هم استفاده نخواهي کرد که حق ضايع نکني .اگر پول هم نداشته باشي ، در اينجا از انجا هم غريب تري ! براي رسيدن به معمولي ترين حقوقت به مشکل خواهي خورد.از دوستان معتقد اينجا هم زياد اين را مي شنوم که باز اينجا خيالمان راحت است که براي تامين اوليه هامان حق کسي را نخورده ايم! البته منظور حتمآ آنهايي نيست که با رابطه ها وبند و بست هابه هر عنوان اينجا آمده اند .



اينها يعني چه؟ يعني بدون ضايع کردن حق ديگران نمي شود در ايران زندگي کرد؟


از آشنا دار هايي که مشکلاتشان به يک تلفن به شخص... حل مي شود مي پرسم.راستي از آنها که دستشان به آشناي مقتدر نمي رسد خبر داريد؟ از آنها پرسيده ايد چه رنجي مي کشند؟ 


 پارتي بازي و رشوه دادن را زماني ضايع کردن حق ديگران معني مي کردند و مستوجب عذاب .شنيده ام کم کم معني کلمات را  هم عوض مي کنند تا هر چه هستند و هر چه مي کنند همچنان قالب بهشت را در هر حال به اندامشان اندازه نگه دارند و در هر شرايطي از اين قالب خارج نشوند. چرا که هم دنيا بايد  به کام باشد هم آخرت ! حتي به قيمت تنگ و گشاد کردن گه گاه قالب بهشتي بودن !؟در عين حق خوري از حرف هاي عارفانه و تظاهرات عاشقانه هم کم نمي گذارند .البته نمونه هاي صادراتي اش را اينجا هم داريم.



راستي براي من غربت کجاست؟


 


19/11/1384 :: 1:53 صبح

 


اين ها را در بحثي در وبلاگ عاشقان سيدالشهدا در بخش نظرات روز واقعه مي خواستم بنويسم  . خوب ديدم در وبلاگم هم بگذارم و نظر شما را هم بدانم.


خروج  امام حسين ع براي اصلاح امت جدش بود.


 آن روز را بايد تصور کرد . دنيايي که يزيد حاکم حکومت اسلامي مي شود و مسلمانان هم با او بيعت مي کنند . سکوت مسلمانان معيار گم کرده در برابر ناحقي ها کار را به آنجا رساند که امام راه ديگري براي اصلاح اين همه انحراف در پيش رو نداشت . انحراف کوچک با يک سخنراني با يک تلنگر رفع مي شود . اما وقتي با دشمني چون معاويه طرف هستي که بر حماقت مسلمانان سوار شده چهارشنبه نماز جمعه مي خواند !  و حکم مي راند . زاويه اي از انحراف به دين مي دهد که هر چه پيش مي روي  ضلع ديگر زاويه ات از اصل دور و دورتر مي شود تا يزيد سر کار مي آيد ومردم او را اميرالمومنين مي نامند ! اينجاست که بايد خون امام و خون همراهان امام بريزد به فجيع ترين وضع ، تا مسلمان خفته تکاني بخورد . فکر کند . تا متوجه شود که اين انصاف نبود . بيش تر فکر کند که اصلآ مگر او چه مي گفت که به اسم خارجي به او هجوم کردند ؟ چند نفر به  72 نفر ؟ چرا فرزندانش را  ؟ چرا  آب ندادند ؟ چرا در اسيران شان  اثري از ذلت و ندامت نبود ؟ چطور زني  دليرانه در برابر يزيد چنان حرف هاي محکمي زد ؟ چه گفت ؟ چرا يزيد ترسيد ؟ تازه تازه بفهمند که اي واي چه بر سر ما آمده ؟ ما در خواب بوديم . چرا ؟ راستي چرا چنين شد ؟ چرا ... گناه که بود ؟ فقط يزيد و عمر سعد وشمر و....آيا آن همه گوسفنداني که نامشان مسلمان بود و در لشکر يزيد بر امام تاختند بي گناهند ؟! چون الاعمال بالنيات ؟ و آنها هم نيت شان خير بود ؟ خلاصه کنم حرفم اين است . امام تقاص فکر نکردنهاي امتش را با خون خودش و فرزندانش و يارانش پرداخت . حالا به حال که گريه کنيم ؟ جواب  : به حال خودمان . ما هم در اين صحنه مقصريم اگر عقل را رها کنيم و احساس را جايگرين همه چيز کنيم .  عشق را علم کنيم و به آن بهانه ،  عقل را قرباني کنيم . مزوران عالم هميشه در کمينند.چه کسي ساده تر از کسي که سلاحش احساسات بدون پشتيباني عقل است .کافي است تحريکش کني . شروع مي کند بدون اينکه فکر کند براي چه ، مي خروشد و پيش مي رود . ايستگاهي به عنوان تفکر ندارد . کلي تلاش مي کند تا نهايتآ وقتي شانس بياورد عاقلي هشيارش کند که چه کرده است و سود اين همه تلاشش به  جيب کدام طرف واريز شده است .


 


18/11/1384 :: 7:8 صبح

تاريخچه عاشورا ، تاريخچه‏اي است‏ که دو صفحه دارد ، يک صفحه آن صفحه‏اي است سياه و تاريک ، نمايشي است‏ که از جنايت بشريت ، يک داستان جنايي و يک ظلم بي‏حدوحساب است . و بنابراين ، داستان جنائي ما قهرماناني دارد که قهرمانان جنايتند . پسر معاويه ، پسر زياد ، پسر سعد و يک عده افراد ديگر ، قهرمان اين داستان جنايي هستند . اما تمام اين داستان جنايت‏ نيست . يعني داستان ما يک صفحه ندارد ، دو صفحه دارد . تنها اين نيست‏ که يک عده جنايتکار بر يک عده مردم پاک و بيگناه جنايت وارد کردند .آن صفحه ي ديگر بيشتر قابل مطالعه است .  آن صفحه ، جنبه مثبت دارد،  صورت فعالي دارد ، نمايشگاهي است از عظمت و علو بشريت ، از رفعت‏ بشريت ، نمايشگاه معالي و مکارم انسانيت است ، سراسر حماسه است ، عظمت و شجاعت و حق خواهي و حق‏پرستي در آن موج مي‏زند .  ازاين نظر قهرمان داستان ، پسران علي ( ع ) هستند ، حسين‏بن‏علي ( عليهماالسلام ) است ، عباس‏بن‏علي ( عليهماالسلام ) است ، دختر علي ( ع )زينب است امام‏ حسين ( ع ) در شب عاشورا اصحاب خودش را ستايش کرد . نگفت يک‏ عده مردم بيگناه و بيچاره فردا کشته مي‏شويد و به عمر شما خاتمه داده‏ مي‏شود ، بلکه آنها را ستايش کرد و فرمود :
من ياراني در جهان بهتر از ياران خودم سراغ ندارم ،يعني من شما را بر ياران بدر که‏ ياران پيغمبر ( ص ) بودند ، بر ياران پدرم علي ( ع )  ترجيح مي‏دهم .


اعتراف بکنيم که ما در گذشته اين اشتباه را مرتکب‏
شده‏ايم که اين داستان را فقط از يک طرف آن مطالعه کرده‏ايم و غالبا آن‏ طرف ديگر داستان را مسکوت‏عنه گذاشته‏ايم . يعني ما نمايشگر قهرمانيهاي‏ جنايتکارانه پسر معاويه و پسرزياد و پسرسعد بوده و هستيم .


من براي اين دسته‏ها و مراسم حقيقتا احترام قائل هستم چون ابراز احساسات است‏ ، احساساتي صددرصد طبيعي ، ناشي از عقيده و ايمان نبايد اينها را نسخ کرد ، نبايد با اينها مبارزه کرد ، بايد اينها را اصلاح کرد . فقط اشتباه اين ها  در اين است که وقتي مي‏خواهند ابراز احساسات بکنند ، به شکلي ابراز احساسات مي‏کنند که فقط نمايشگر قهرماني جنايتکارانه جنايتکاران و نمايشگر مظلوميت آن کسي اند که به او عشق مي‏ورزند و علاقه دارند .  نمي‏دانند حالا که مي‏خواهند نمايشگري بکند ، بايد طوري نمايشگري بکنند که نمايشگر حماسه‏حسيني باشند ، نمايشگر آن جنبه نوراني و روشن تاريخ عاشورا باشند ، نمايشگر روح حسين‏بن‏علي ( عليهماالسلام ) باشند . خوشبختانه کم‏وبيش اين‏ بيداري پيدا شده است و گاهي انسان به چشم مي‏بيند که بعضي از دستجات‏ توجه کرده‏اند که چه بايد بکنند و چه مي‏کنند هر کس ديگري ، هر شخصيت تاريخي ، در شرايطي قرار بگيرد که حسين‏بن‏علي‏ عليهما السلام در شب عاشورا قرار گرفت ، يعني در شرايطي که تمام راههاي‏ قوت و غلبه ظاهري بر دشمن بر او بسته باشد ، و قطعا بداند که خود و اصحابش بدست دشمن کشته مي‏شوند ، در چنين شرايطي زبان به شکايت باز مي‏کند و اين را تاريخ گواهي مي‏دهد . جملاتي مي‏گويند نظير : تف بر اين‏ روزگار ، افسوس که طبيعت با من مساعدت نکرد .اما حسين ع مثل اينکه تمام‏ محيط برايش مساعد است و واقعا هم مساعد بود ، آن شرايط براي کسي‏ نامساعد است که هدفش حکومت دنيوي باشد . براي کسي که حتي حکومت و همه‏ چيز را در راه حق و حقيقت مي‏خواهد ، و مي‏بيند در راه خداي خودش قدم برداشته‏ ، محيط مساعد است . او جز سپاس و شکر چيز ديگري نمي‏بيند . تا آخرين لحظه‏ها عملش ، حرکاتش ، سکناتش ، سخنانش ، تمام حق‏خواهي ، حق پرستي و موجي از حماسه است . شب تاسوعا که براي آخرين بار به او عرضه مي‏دارند يا کشته شدن يا تسليم ! اظهار مي‏دارد ، « و الله لا اعطيکم‏ بيدي اعطاء الذليل و لا افر فرار العبيد »  .
به خدا قسم که من هرگز نه دست ذلت به شما مي‏دهم و نه مثل بردگان فرار مي‏کنم . مردانه مقاومت مي‏کنم تا کشته بشوم . آن ساعتهاي آخر ، اباعبدالله ( ع ) باز همان است . باور نکنيد که اباعبدالله اين جمله‏ را گفته باشد : « اسقوني شربة من الماء فقد نشطت کبدي » . من که اين‏ جمله را در جائي نديده‏ام ، حسين ( ع ) اهل اين‏جور درخواستها نبود ، بلکه‏ او در مقابل لشکر دشمن مي‏ايستد و فرياد مي‏کند : امير شما ، فرمانده کل شما ، به من گفته است که‏ از اين دو کار يکي را انتخاب کن يا شمشير ، يا تن به ذلت دادن ، آيا من‏ تن به ذلت بدهم ؟ هيهات که ما زير بار ذلت برويم ! ما تن خودمان را در جلوي شمشيرها قرار مي‏دهيم ولي روح خودمان را در جلوي شمشير ذلت هرگز فرود نمي‏آوريم . خداي من که در راه رضاي او قدم بر مي‏دارم راضي نيست و مي‏گويد نکن ، پيغمبر ( ص ) که وابسته به مکتب او هستم ، مي‏گويد نکن ، آن دامنهايي که من در آنها بزرگ شده‏ام ، دامن علي ( ع ) که روي زانوي او نشسته‏ام به من مي‏گويد تن به ذلت نده اين يک حماسه است اما نه يک حماسه شخصي يا قومي . در آن منيت نيست ، در آن خود پرستي نيست ، خدا پرستي است. در روز عاشورا حسين عليه‏السلام حد آخر مقاومت را هم مي‏کند ، ديگر وقتي است که به کلي‏ توانايي از بدنش سلب شده است . يکي از تيراندازان ستمکار تير زهرآلودي‏ را به کمان مي‏کند و بسوي اباعبدالله ( ع ) مي‏اندازد که در سينه اباعبدالله ( ع ) مي‏نشيند و آقا ديگر بي‏اختيار روي زمين مي‏افتد . چه‏ مي‏گويد ؟ آيا در اين لحظه تن به ذلت مي‏دهد ؟ آيا خواهش و تمنا مي‏کند ؟ نه ، بلکه بعد از گذشت اين دوره جنگيدن رويش را بسوي همان قبله‏اي که از آن هرگز منحرف نشده است مي‏کند و مي‏فرمايد : « رضا بقضائک و تسليما لامرک و لا معبود سواک يا غياث المستغيثين»  اين است حماسه الهي‏ ، اين است حماسه انساني .




فراز هايي از کتاب حماسه ي حسيني (1)استاد مطهري


17/11/1384 :: 3:52 عصر

شما را بخدا ببينيد حرفهائي را که گاهي وقتها از يک افراد در سطح خيلي‏ پايين مي‏شنويم که مثلا مي‏گويند من آرزو دارم عروسي پسرم را ببينم ، آرزو دارم عروسي دخترم را ببينم ، به فردي چون حسين بن علي نسبت مي‏دهند ، آن‏ هم در گرما گرم زدو خورد که مجال نماز خواندن نيست ! و مي‏گويند حضرت‏ فرمود من در همين جا مي‏خواهم دخترم را براي پسر برادرم عقد بکنم و يک‏ شکل از عروسي هم که شده است در اينجا راه بيندازم . يکي از چيزهايي که‏ از تعزيه خوانيهاي قديم ما هرگز جدا نمي‏شد عروسي قاسم نو کدخدا ، يعني نو داماد بود ، در صورتي که اين در هيچ کتابي از کتابهاي تاريخي معتبر وجود ندارد .


مردم بايد روضه راست بشنوند تا معارفشان ، سطح فکرشان بالا بيايد و بدانند که اگر روحشان در يک کلمه اهتزاز پيدا کرد ، يعني با روح‏ حسين بن علي هماهنگ شد و در نتيجه اشکي ولو ذره‏اي ، از چشمشان بيرون آمد واقعا مقام بزرگي است


فراز ي از کتاب حماسه ي حسيني (1)استاد مطهري


14/11/1384 :: 10:56 عصر

 


بني‏اميه توانسته بودند اسلام را آنچنان استثمار و استخدام و منحرف بکنند که يک عده مردم از خدابي‏خبر به عنوان جهاد و خدمت به اسلام به جنگ حسين‏ ( ع ) بيايند . و کل يتقربون الي‏الله بدمه، بعد از شهادت‏ اباعبدالله ( ع ) به شکرانه اين عمل چندين مسجد ساخته شد . ببينيد ظلمت‏ و تاريکي چقدر بوده است ! 


فراز ي از کتاب حماسه ي حسيني(1) استاد مطهري


10/11/1384 :: 12:9 صبح

تماس گرفتن از خارج از کشور با ايران به تدريج مي رود که به هفت خوان رستم تبديل شود .يک در ميان يا بوق اشغال مي شنوي يا انواع مختلف اطلاعات عجيب و غريب ضبط شده در باره ي مشترک مورد نظر! مثلآ اينکه  متاسفانه مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمي باشد!


اما بحث بر سر پيغام ضبط شده ي ديگري است .«تلفن مشترک مورد نظر به دليل  عدم پرداخت به موقع بدهي قطع مي باشد


بي اساسي اين پيغام  بعد از مدتي کلنجار رفتن بالاخره معلوم مي شود و موفق به برقراري ارتباط با مشترک مورد نظر !مي شوي.


 اما مشترک مورد نظر! واقعآ حرمت دارد يا نه؟حتي اگر واقعآ کسي تلفنش به دليل فوق قطع شده باشد آيا بايد اين خطا را به گوش تک تک افرادي که مي خواهند با او تماس بگيرند رساند؟چه برسد به اينکه اصلآ اين قضيه صادق نباشد و صرفآ يک اختلال در پخش پيام ها باشد .شرکت مخابرات به راحتي  با آبروي افراد بازي مي کند. اين پيامِ ضبط شده در ديار کفر! مساوي تهمت يا شکستن حرمت فرد تلقي شده و مجازات سنگين شرکت تلفن، در ضمن اعاده ي حيثيت مشترک را در پي دارد . در ديار اسلام چطور؟   


5/11/1384 :: 9:2 عصر

جنگ تبليغاتي ليبرال ها و محافظه کاران(کانسرواتيو ها) کانادا ديروز با پيروزي محافظه کاران (به رهبري آقاي هارپر)به پايان رسيد.



يکي از تبليغات تلوزيوني ليبرال ها براي کوبيدن محافظه کاران انتقاد از نزديکي و حمايت بسيار زياد محافظه کاران از سياست خارجي امريکا به خصوص جرج بوش بود که بارها از تلوزيون دولتي کانادا پخش شد.مضمون تبليغ اين بود :



«از برنده شدن محافظه کاران اگر هيچ کس هم خوشحال نشود جورج بوش خوش حال مي شود.آري با راي دادن به هارپر بالاخره حداقل جرج بوش را خشنود کرده ايم.» 



با اين تبليغ باصداي رسا به همه ي کانادايي ها گفتند که راي دادن به هارپر، متحد سياست خارجي امريکا شدن است.



با برنده شدن هارپر با وجود اين همه تبليغ ، ديديم به واقع بالاخره اين جرج بوش وسياست خارجي اش بود که در بين کانادايي ها راي آورد.عجب حساب شده کار مي کنند اين امريکايي ها . و عجب عاقلانه قدم برمي دارند  دوستان اين دشمنان ما ! اين همه زور گويي مي کنند و باز حاکم افکار عمومي جهانند.



کتاب داستاني- تاريخي مي خواندم راجع به مبارزات جدايي طلبانه ي ساکنان امريکا در قرن 18 براي مستقل شدن از دخالت و استعمار دولت انگليس . در آن نحوه ي مبارزات و چگونگي تشکيل مجلس ابتدايي شان براي  سياست گذاري و هدايت نيروهاي انقلاب را خواندم، تلاش هاي ديپلماتيک همزمان براي تقويت پذيرش در جهان و بالاخره شرح انتخاب اولين رييس جمهور امريکا آمده بود. کتاب در واقع بعد از چند سال تحقيقات تاريخي از زبان همسرمعاون اول اولين رييس جمهور امريکا نوشته شده بود . عمدتآ بر اساس نامه هايي بود که «جان آدامز» در طول سالهاي مبارزات براي همسرش مي فرستاده و به نوعي او را در جريان دقيق کارها مي گذاشته . خيلي افسوس خوردم . اساس کارهاشان از همان اول بر تفکر دقيق،علم ،تجربه ،آينده نگري، واقع بيني ،محاسبه و شايسته سالاري در هر مقامي بوده . دشمنان دانايي داريم .خدا به دادمان برسد با اين دوستانمان ! گاهي حرف هايي از اين دوستان در مجلس يا سخنران قبل از نماز جمعه در سايت هاي اپوزيسيون ها براي مسخره کردن پخش مي شود که جز آبرو ريزي و افتضاح کاري چيز ديگري نمي توان به آنها اطلاق کرد.


4/11/1384 :: 12:22 صبح

«جمهوري اسلامي يعني آن نظام سياسي يي که براي مردم، حق قائل است، با همه اين سعي يي که براي حق مردم وجود دارد و در همه اين قلمرو عظيم با اتکاء به اراده خدا و تشريع الهي. بنابراين کسي اگر با اعتقاد به اسلام به حق مردم تعرض کند، تجاوز کند، اين منتظرعقوبت الهي بايد باشد. مشکل ما در نظام جمهوري اسلامي فقط اين نيست که مردم به ما بدبين مي‌شوند يا از ما عقيده شان برمي‌گردد. مشکل ما تکليف شرعي هم هست ولو مردم نفهمند؛ يک جايي، يک حرکتي را انجام بدهيم، تضييع حقوق انسانها بشود، هيچ کس هم نفهمد. هيچ کس هم نفهمد که اين جا تعرض شد به حقوق مردم و پايمال شد حق مردم، قضيه حل باشد، نخير؛ مشکل ما، مشکل تکليف شرعي هم هست، يعني هر کسي در سرتاسر اين پيکره عظيم حکومت - که حکومت، متمرکز و متجلي نيست فقط در شخص رهبري، همه اجزاي حکومت،همه در اين مردم سالاري ديني و وظايفي که از اين ناحيه برعهده آنهاست، همه سهيمند؛ چه رئيس جمهور باشد، چه رئيس يک قوه باشد، چه نماينده مجلس باشد، چه مسئوليتي درهر گوشه يي داشته باشد - تکليف همه اين عرض و طول وسيع اين است که حقوق مردم را رعايت کنند لله؛ اين دو تا با هم همراهند، يکي هستند. حق مردم ناشي از حق الهي و تکليف الهي است. اين پايدارترين وسيله است و مستحکمترين وسيله است براي حفظ حقوق مردم.


 اگر درنظام مردم سالاري ديني،در نظام جمهوري اسلامي افراد درست گزينش بشوند در هر مرحله يي از مراحل و مرتبه يي از مراتب حکومت، اگر واقعاً با صلاحيت‌هاي متناسب با آن مرتبه افراد گزينش بشوند، هيچ حقي از مردم ضايع نخواهد شد؛ مي‌شود اين را اطمينان داشت. حق مردم اين جوري است که حفظ خواهد شد و تضييع نخواهد شد.»


از خواندن اينها لذت بردم.حرف دل همه ي ماست .خواستم شما را سهيم کنم.اگر مي خواهيد  سخنان کامل را بخوانيد به وبلاگ صداي عدالت  http://kazemzadeh.parsiblog.com   (در قسمت لينک دوني) ، پاسخ قاطع...رجوع کنيد.


 کاش اين وسيله ي مستحکم را با سيستم بازرسي سالم و قدرتمندي  مستحکم تر مي کرديم.تا نزديک مي شديم به آنجا که حقي از مردم ضايع نشود. کاش هر مسوولي در هر گوشه اي به اين حرفها معتقد بود و در عمل نشان مي داد که معتقد است.با همه ي اينها البته مي دانم هميشه در مقام انتقاد حرف زدن آسان تر از  در مقام اصلاح عمل کردن است.


 


20/10/1384 :: 11:44 صبح




  فراموش نشده اي . يخ ها که آب شود، بهار مي آيد . بچه ها مي آيند و شاديشان را با تو قسمت مي کنند.


خدايا يخ هاي دل ما را نيز آب کن. مايي که دردها را قسمت نکرديم و همه را به قهرمانان مان سپرديم. بهار به دلمان ببار تا هر از گاه لااقل گوشه اي از تنهايي شان را پر کنيم . لياقتي بده تا رشد کنيم و قدر دان دلاوري هاي فداکاران جنگ باشيم.


 


21/9/1384 :: 5:42 عصر

 


 _نه مامان به خدا اين با بقيه ي پسرا فرق ميکنه.انقدر مهربونه. باورکن.من ميدونم منظورشما چيه .آره دوست يکي ار بچه هاي کلاسمون هم همينطور بود که ميگي ولي اين پسره يه جور ديگه ست. 


_مگه جور ديگه هم داريم؟ يا طرف پسرهست يا نيست.اگه پسره مثل بقيه است. همه ي مردا مثل همند مادر.من ميدونم. من سرد و گرم روزگار رو چشيدم که بهت ميگم.حالا من چيزي به بابات نميگم.اگه بفهمه خيلي ناراحت ميشه.ديگه باهاش جايي نري ها حواست  هست من چي ميگم؟


_باورکن اگه ببينيش نظرت عوض ميشه خيلي اقاست. خوش تيپه معلومه خيلي هم پولداره.کلي برام خرج کرد. رويا ميگفت دوست پسرش هيچي براش نمي خره .دوستام کلي بهم حسوديشون شد.


_ خوب بياد ببينمش .اگه راست ميگه دوستت داره چرا ميخواد يواشکي باشه خوب بياد خونمون ، به پدر مادرش بگه. يه حرفي يه چيزي حالا نه خواستگاري ولي ثابت بشه قصد جلو اومدن داره.


_ ميگه يه مدت با هم باشيم بعد به پدر و مادرامون ميگيم.اخه بايد همديگرو خوب بشناسيم.


دختر از شادي تو پوستش نمي گنجيد.همينطور پشت سرهم و تندو تند از خوبي هاي پسر ميگفت.


                   ***********************************


سه ماه بعد ؛


 گوشي تلفن تو دست دختر  همچنان بوق ازاد ميزنه اما مثل ده روز گذشته پسر جواب نميده!!!!!!


دخترک ارام وافسرده است .سوالات گه گاه و نگاه هاي نگران مادر زجرش ميده. از خونه ميزنه بيرون براي مدرسه.توفکره .


از بعد ازاون روز که باهم خونه ي اونا رفتيم  ديگه تلفنهامو جواب نميده .اون روز لعنتي.ديروز هم که تو خيابون ديدمش مثل غريبه ها نگام کرد اصلآ انگار کاملآ عوض شده بود . جوابم رو هم نداد. مگه نميگفت مادرش با ديدن عکس من عاشق من شده. جمعه ي پيش قرار بود  بيان خونمون خواستگاري؟؟يعني مادرم راست ميگفت ؟خدايا حالا با اين رسوايي چه کنم!؟


به سنگيني از پله ها ي پل عابر بالا رفت .حالش از همه چيز به هم ميخورد.به زور خودشو به بالاي نرده رسوند.... اينجا ديگه براي او اخر خط بود.


 براي ديگران چه؟!


***************************************************


قصه اي تکراري اما هر روز در قالبي نو.


درس دبستانم در ذهنم  تداعي ميشود:


جوجه گفتا که مادرم ترسوست
به خيالش که گربه هم لولوست


گربه حيوان خوش خط و خاليست
فکر آزار جوجه هرگز نيست


سه قدم دورتر شد از مادر
آمدش آن‌چه گفته بود به سر!


گربه ناگاه از کمين برجست
گلوي جوجه را به دندان خست


برگرفتش به چنگ و رفت چو باد
مرغ بي‌چاره در پِيَش افتاد


گربه از پيش و مرغ از دنبال
ناله‌ها کرد زد بسي پر و بال


ليک چون گربه جوجه را بربود
ناله‌ي مادرش ندارد سود


 


   1   2      >

منوى اصلى

خانه v
شناسنامه v
پارسي بلاگv
پست الکترونيک v
 RSS  v

لوگوى وبلاگ

<*دکتر غريب*>

موضوعات وبلاگ

template designed by Rofouzeh